تبليغاتX
نسیمی از دیار آشتی
الا بذکرالله تطمئن القلوب
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:56  توسط طاهره یگانه  | 

 

                          

                   

بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه

(حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون)

*

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

*

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سووال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

*

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

*

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

                                        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:11  توسط طاهره یگانه 

بعد از درس صحبت را کشاندم به رقابت و اینکه کدام کلاس و کدام دانش اموز بهتر عمل می کند. سولماز مثل همیشه خیره نگاه می کرد و انگار هیچ اهمیتی برایش نداشت که چندم باشد. تنها کسی که ترم اول از درس من تجدید شد سولماز بود نه کار عملی داشت و نه نمره تئوری قابل توجهی. بعد از تمام شدن صحبت هایم گفتم مگر نه سولماز؟ انگار تازه از خواب بیدار شده بود گفت بله خانم! اینبار محکم تر گفتم: تو که نمی خواهی در این جامعه بیسواد بمانی می خواهی؟ و ایندفعه با لبخند تلخی پاسخ داد چرا من همه درس ها را تجدید شدم دوست ندارم اصلا مدرسه بیایم!!! بعد هم به طرف دیوار برگشت و نگاهش را از همه کلاس دزدید. گفتم: مشکل شما چیه ادم بالاخره در یک زمینه ای استعداد دارد شما هنر و ورزش هم با علاقه انجام نمی دی چرا؟ تندی برگشت تو چشمم زل زد گفت: یعنی شما نمی دانید چرا وقتی همه معلم ها مسخره ام می کنند و برایم لقب می گذارند خوب درسم خوب نباشه ولی دوست ندارم هی بهم بگن خپل و لال و ...

راست می گفت بنده خدا. یادم هست اول سال معلم ها از اینکه نمی توانست کلمات خارجه را درست ادا کند به او می خندیدند. فکر می کنم کار سختی باشد که استعدادش را به او بشناسانم و یا راهنمایی باشم برای انتخاب راه باقی مانده ای که معلوم نیست انتهایش کجاست ولی خیلی ساده است که شخصیت خورد شده اش را به کمک سایر معلم ها به او برگردانیم.

۲۴ اسفند کلاس های ضمن خدمت ما هم شروع می شود هنوز خودم مبهوتم که چرا از بیست و چهارم نزدیک تعطیلات با کلی کار و خریدو...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:40  توسط طاهره یگانه  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:1  توسط طاهره یگانه  |