می شد به راحتی پاهایش را از اطراف کفش های پاره اش دید. همیشه صدای این کفش ها ورودش را اعلام می کرد. از پارسال تا به حال فقط همین یک جفت کفش را می پوشید. همه با هم تصمیم گرفتیم یک جفت کفش برایش تهیه کنیم و کردیم. همه خوشحال بودیم که دیگر پاهایش از سرما کرخ نمی شود.
ان روز تک ساعت دوم کلاس داشتم و دیر راه افتادم به راهرو که رسیدم صدای نفسی که حاکی از خستگی زیاد بود از پشت سرم شنیدم خودش بود با همان کفش ها. ایستادم و گفتم: چرا امروز دیر امدی کفش هات کو؟ بخشیدی به کسی؟فروختی؟
- نه خانم نه به خدا.
- پس چی؟
سرش پایین بود و هنوز نفسش سر جا نیامده بود.
- خانم مادرم مریض بود دیشب بیمارستان بودیم. به همین خاطر دیر امدم. کفش هام هم امروز دیدم باران می اد گفتم اب نره داخلش خراب بشه گذاشتیم برای عیدمان بماند خانم.
صورتم را برگرداندم و گفتم برو سر کلاس.
دلم نمی خواست کسی اشک هایم را ببیند.