تبليغاتX
نسیمی از دیار آشتی
الا بذکرالله تطمئن القلوب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:48  توسط طاهره یگانه  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:9  توسط طاهره یگانه  | 

        

می توان با یک گلیم کهنه هم روز را شب کرد و شب را روز کرد

می توان با هیچ ساخت

می توان صد بار هم مهربانی را خدا را عشق را با لبی خندان تر از

یک شاخه گل تفسیر کرد

می توان در فکر باغ و گلگشت بود عاشق دشت بود

می توان این جمله را در دفتر نوشت

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irخوبی از هر چیز دیگر بهتر است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 20:26  توسط طاهره یگانه  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:0  توسط طاهره یگانه  | 

ماه رمضان بود وامتحانات پایان ترم. من و دختر عموها و خواهرهایم حسابی مشغول درس خواندن بودیم ما نوبتی شبها پیش مادربزرگم می رفتیم واونجا هم می خوابیدیم، خدا رحمتش کنه! 8سال بود که روی تخت افتاده بود.اون ماه رمضان وحشتناک که همه چیز با هم تداخل پیدا کرده بود باعث شد که یکی در میان بریم پیشش، موضوع سحر ی ودرسها هم مزید بر علت شده بود. سن زیادی نداشتیم من که ازهمه بزرگتر بودم کلاس دوم دبیرستان بودم وبقیه راهنمایی بودند اما هم ما وهم مادر بزرگم خیلی به هم اخت شده بودیم بیشتر کارهاشو ما میکردیم حتی کارهای شخصی شو! یک بار خودش بهم گفت که با ما راحت تره، شاید چون بچه بودیم و ادا اطوار بزرگهارا نداشتیم نمیدانم ...چند روزی گذشت و سری بهش نزدم گیر امتحانات بودم امتحان فیزیک داشتم یک روز بهم زنگ زد که بیا. رفتم، دیدم حالش بده گفتم: چیه ننه؟ گفت نمدانم و دوباره تلفن را برداشت و زنگ زد خانه ی عمویم دختر او هم آمد. رنگش پریده بود مدام ناله میکرد، از دستش دلخور شدم با خودم گفتم چرا؟ من که این جام برا چی زنگ میزنه بقیه ! اون وقت حالش را نمی فهمیدم وحالا از صمیم قلب تاسف می خورم ،زن عمویم بعد از چند دقیقه امد وبه ما گفت کمک کنید بگذاریمش روی زمین، نمی فهمیدم چرا؟گفتم لابد اون بهتر میدونه !بعدش هم زنگ زد به یه دکتر،امدم خانه وقتی دوباره برگشتم پیشش سرم بهش وصل بود چشمهای نازش هنوز توی ذهنمه ،کمی موهاشو شونه کردم وروسری اش  را درست کردم وبرگشتم خانه، تو فرجه ی امتحان حسابان بودم وقتی کتابو باز می کردم هیچی نمی فهمیدم حس بدی بود امتحان لعنتی منو ازدلم جدا میکرد! مدام حال مادر بزرگ را می پرسیدم، یادمه بابا که اومد رفتم ازش حال مادربزرگ را پرسیدم ،گفت خوبه بابا ،خوبه ...اما داشت گریه میکرد دلم نمی خواست بعضی چیزها رو بفهمم ،چند تا مساله ی دیگه حل کردم ،اما آخرش طاقت نیاوردم غروب بود رفتم خانه مادر بزرگ، عمه ام از قم آمده بود یکی از خانم های همسایه هم نشسته بود گوشه ی اتاق و داشت بلند بلند یاسین می خواند ازش بدم آمد انگار داشت برای مرده می خواند! رفتم بالای سر ننه نشستم و برایش 7تا حمد شفا خواندم عمه ام رفت توی اتاق پشتی و من صدای هق هق گریه اش را میشنیدم می گفت ای خدا مادرم از دستم رفت با خودم می گفتم خوب میشه، بگذار امتحانات تمام بشه دوباره ما می اییم همه چیز مثل اولش میشه مادرم آمد وگفت پاشوبرو افطار کن کسی حرفی از عید نمیزد، رفتم خانه وتا صبح درس خواندم که فردا بروم پیش مادر بزرگ، دم صبح گفتند که عید شده رفتم خانه مادر بزرگ دیدم اونو رو به قبله خوابانده اند ودیگه حرف نمیزنه! باورم نمی شد نیمه خواب بود رفتم پیشش با صدای نحیفی عمویم را صدا می کرد با یک قاشق چایخوری آب توی دهانش میریختند همه مستاصل بودند، برگشتم خانه ومادرم برای اینکه روحیه مان بهتر بشه بردمان عید دیدنی دایی ها و پدرش وقتی برگشتیم ظهر بود و حال مادر بزرگ همان طوری ، از اینکه همه فکر می کردند اون میمیره بدم میامد باورنمیکردم، مادربزرگم حالش خوب بود این سه روز بد شد شاید به خاطر سرما بود شاید هم به خاطر بی توجهی ما ...اماخوب میشد، عموی بزرگم  بندر عباس بود وهنوز نیامده بود ،مادر بزرگ مدام سراغش را می گرفت. عصر بود که آمدم خانه شام درست کنم مشغول آب کش کردن  ماکارونی بودم که در خانه را زدند صدای پسر عموی هفت ساله ام را شنیدم که میگفت بیاین ننه سپرد !،آری ننه سپرد ومن بر سر پیکر بی جانش هر چه زار زدم فایده ای نداشت حتی اشکهای پدر بزرگ هم ... وعیدی  اون فطرچیزی نیست که سالی از ذهن من برود ومن هر سال این موقع ها که میشود تا خود عید مثل مرغ پر کنده می شوم و از خودم از درسهایم از آن امتحانات متنفر می شوم کاش آن روز کسی به ما میگفت امتحان حتی اگر پایان ترم باشد از مادر بزرگ مهم تر نیست،  انگار همه فکر می کردند این بار هم می تواند صبر کند اما نتوانست. نمره ی حسابانم اون ترم 12 شد، من تمام مدت سر جلسه گریه می کردم وحتی یکی از معلمان ازم نپرسید چی شده؟ یادمه معلم درس حسابان بلند گو را گرفت و گفت خانم ها باید درس می خوندید این که نمیشه عید دیدنی رو برید گردشهارو هم برید و گریه هاش رو برا امتحان بیارید! من گریه میکردم اما برای مادربزرگم بود، برای خودم که باخته بودم و برای روزگار عجیبی که گریبانم را گرفته بود ،فکر نکنم این ها رابه کسی تا حالا گفته باشم وامروز برای اولین بار نوشتم نوشتم تا معلممان بداند من آن عید  گردش نبودم تا دوستم بداند من سرم درد نمی کرد تا همسرم بداند چرا این روزها همه اش تو فکرم وتا بقیه بدانند وقت بعضی اوقات آنقدر تنگ میشود که باید تیمم کنی و به واجبات برسی وگرنه برای همیشه زیانکاری...

برایش فاتحه ای می خوانی؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:32  توسط   | 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:54  توسط طاهره یگانه  |