تبليغاتX
نسیمی از دیار آشتی
الا بذکرالله تطمئن القلوب

دوستان عزیز، این پست خلاصه ای از چند جلسه مشاوره است. یکی از کارهای تابستان من بود. دیدم خالی از فایده نیست، که شما عزیزان هم ببینید. البته برای کسانی که فرزندشان محصل است سودمند تر خواهد بود. برای اینکه باعث خستگی و بی حوصلگی نشود در چند پست تنظیم شده است.

                               منبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.com

نمونه های اضطراب- علل نشانه ها و نکات کلیدی اضطراب:

خانم بخشی

سوال: طبیعت چه تاثیری بر بچه ها دارد؟

جواب: در کل اگر بچه ها در محیط طبیعی باشند، خلاقیت آنها رشد پیدا می کند. رسو می گوید دوری از طبیعت باعث کاهش خلاقیت می شود. طی بررسی های به عمل آمده با بالا رفتن پایه های تحصیلی خلاقیت کاهش میابد. زیرا بچه ها فقط مواردی را که در کتابها گفته شده یاد می گیرند. هشتمین هوش هوش طبیعت گرایی است. وقتی که انسان از چیزی لذت میبرد اعصاب پاراسمپاتیک فعال شده و در عوض اعصاب سمپاتیک غیر فعال می شود در نتیجه احساس     اضطراب کمتر می شود.

سوال: با مشکلاتی که گویا اصلا قابل نیست چه باید کرد؟ مثلا کودکی که پدرش ازدواج مجدد کرده وپنج سال است که او را ندیده و هر بار از او بخواهی که نقاشی خانواده را بکشد چهره پدر را سیاه بکشد.

جواب: بهتر است در مورد هیچ مشکلی نگوییم اصلا قابل حل نیست. بهتر است از بیرون مشکلات را ببینیم چون از بیرون بهتر دیده می شوند. در این مورد خاص هم اگر مردی جایگزین پدر شود مشکل کمتر می شود. هر کسی می تواند این نقش را به عهده بگیرد حتی مادر با نشان دادن بعضی از رفتارهای مردانه می تواند در این مورد موفق عمل کند. چون کودک حتما باید یک الگوی پدرانه داشته باشد.

سوال: آیا ناخن جویدن می تواند نشانه اضطراب باشد؟

جواب: ناخن جویدن ابتدا به علت اضطراب است و میتواند بعدا به صورت یک رفتار کلیشه ای درآید. برای درمان آن نیز می توان هم از تشویق وهم از تنبیه استفاده نمود. برای استفاده از تشویق می توان جدولی تهیه کرد و به او بگوییم که اگر در این روز کمتر از دیروز(یکباره نمیتوان کسی را از عادتی که دارد بازداشت) ناخن بجویی یک جایزه می گیری یا کشی به دست او بسته و بگوییم هر زمانی خواستی ناخن بجویی کش را بکش در اینصورت یه عامل تقویت منفی به او داده ایم.

**********************************************************************

دکتر شرفی

چه عواملی باعث ایجاد اضطراب در نوجوانان می شود؟

-         اگر فرد هویت خود را پیدا نکند دچار اضطراب می شود.

-         آگاهی نداشتن والدین به مراحل رشد و خصوصیات هر دوره به خصوص دوره نوجوانی.

-         نگرانی از مستقل شدن و اینکه ممکن است از عهده وظایف در آینده برنیایند.

-         مشکلات فیزیکی و جسمانی. مثلا نداشتن زیبایی. سن نو جوانی سن مقابل آیینه ایستادن است

مهارت های مهم:

-        مهارت ارتباطی انسانی:

این ارتباط مهم ترین ارتباط انسانی است زیرا انسان یک موجود اجتماعی است و نیاز به برقراری ارتباط با دیگر انسانها می باشد. اگر بتواند به راحتی با دیگران ارتباط برقرار نماید با مشکلات و مسائل کمتری مواجه می شود. هشتاد وپنج درصد از ظرفیت شادابی انسان منوط به همین مهارت می باشد.

-        مهارت فن بیان:

معمولا کسانی که خوب صحبت می کنند، راحت تر از بقیه با دیگران ارتباط برقرار می کنند زیرا قادر خواهند بود که شنونده ها را به خود جذب کنند.

-        مهارت خوب شنیدن:

گاهی انسان نیاز دارد که فقط سخنانش را بشنوند حتی اگر نتوانند کمکی به فرد کنند فقط بشنوند. شنیدن به معنی توجه به گفته ها و خواسته های طرف مقابل است. نوجوان اگر بتواند در جایی به راحتی درد دل کند از اضطربش کاسته می شود. 

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:51  توسط طاهره یگانه  | 

این نامه از عاشقانه ترین نامه هاییست که تا امروز خوانده ام . چقدر مایه تاسف است که چنین نامه هایی در زندگی ننوشته باشیم و جهان را ترک کنیم :

 سلام پریسا

پریساچرادیروزنیامدی توی کوچه بامن بازی کنی. پریسامن یک عروسک برای توخریدم به مامانم گفتم  که میخوام باپریساعروسی کنم.ولی مامانم میگویدتوهنوزکوچولو هستی وهروقت که بزرگ شدی ورفتی

دانشگاه باپریساعروسی کن ولی من هنوزکلاس سوم هستم.مامانم میگویدپریسابایدبروددانشگاه

ودکتربشود٬ولی دادش ناصرمیگوید:دخترهاوقتی میرونددانشگاه بایک پسردوست میشوند.

پریساتوهیچ وفت نرودانشگاه چون اگرتوبروی دانشگاه بایک پسردوست میشوی ودیگرمن رادوست

نداری ومن میروم سیگارمی کشم  ومعتادمی شوم ومیمرم.

                                                               امضاء شایان

                                              

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:58  توسط   | 

عصریک جمعه دلگیردلم گفت:بگویم بنویسم٬ که چراعشق به انسان نرسیدست

چراآب به گلدان نرسیدست

وهنوزم که هنوزست غم عشق به پایان نرسیدست

بگوحافظ دل خسته زشیرازبیایدبنویسد

که هنوزم که هنوزست چرایوسف گم گشته به کنعان نرسیدست

چراکلبه احزان به گلستان نرسیدست

عصراین جمعه دلگیروجودتوکناردل هربی دل آشفته شودحس٬توکجایی گل نرکس؟

میلادمنجی عالم برتمام منتظرینش مبارک باد.

                                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:17  توسط   | 

واژه عدالت را پس از یادگیری ع د ا ل ت نوشتم. بعد ها وقتی بزرگتر شدم وسعت مفهوم آن را درک نمودم و ضرورت استقرار آن در نظام هستی و به تبع آن در نظام اجتماعی را دریافتم و به همان میزان به غربت آن در جامعه پی بردم.

عدالت! اصلی که علی(ع) به آن معنا بخشید و ائمه اطهار (سلام الله علیهم اجمعین) این اختر های تابناک همیشه ی هستی به خاطرش شهید گشتند و تعالی ارزش آن را برای ما به تصویر کشیدند .

عدالت  واژه ای که همواره نا عادلان در طول تاریخ در پس آن آبشخور خود را بنا نهاده اند وظلم و جور و بیداد را به نام آن رواج دادند .

حال با تمام وجودم  جای خالی آن را احساس میکنم و ارزش و بهای واقعی آن را درک می نمایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:38  توسط   | 

 

 

سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر

جوانی بدرقه همراه من شد سپر باز  چرخ انداز سلح

شور بیش زور که به ده مرد توانا  کمان او زه کردندی

وزور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیا ور دندی 

ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پر ورده  نه

جهان دیده و سفر کرده رعد کوس دلا وران به

گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده

نیفتاده بر دست دشمن اسیر**

*بگردش نباریده باران تیر

اتفاقا من واین جوان هر دو در پی هم دوان هران

دیوار قدیمش که پیش آمدی بقوت بازو  بیفکندی

به هر درخت عظیم که دیدی بزور سر پنجه بر کندی و

تفاخر کنان گفتی:

پیل کوتاکتف وبازوی گردان ببیند**

*شیرکوتاکف وسروپنجه ی مردان بیند

ما در این حالت که دو هندواز پس سنگی سر برآوردند

و قصد قتال ما کردندبدست یکی چوبی ودربقل آن

دیگر کلوخ کوبی   جوان را گفتم چه پائی

بیارآنچه داری زمردی وزور**

*که دشمن بپای خودآمدبگور

تیرو کمان را دیدم ازدست جوان افتاده ولرز بر

استخوان.

نه هرکه موی شکافدبتیرجوشن خای**

*بروزحمله جنگ آوران بدارد پای 

چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح وجامهارها

کردیم و جان به سلامت بیاور دیم

             به کار های گران مرد کار دیده فرست**

*که شیر شرزه درآردبزیرخم کمند

جوان اگر که قوی یال وپیلتن باشد**

*بجنگ دشمنش از هول بگسلدپیوند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:19  توسط   | 

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش             گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربائی همه آن نیست که عاشق بکشند           خواجه آنست که باشد غم خدمتگارش

جای آنست که خون موج زند در دل لعل              زین تغابن که خزف میشکندبازارش

بلبل از فیض گل آمو خت سخن ورنه نبود             این همه قول وغزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما میگذرد                     بر حذر باش که سر میشکنددیوارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

                                                 هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل         جانب عشق عزیزست فرو مگذارش

صوفی سر خوش ازین دست که کج کرد کلاه    بدو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که بدیدارتو خوگرشد بود

ناز پرورده وصالست مجو آزارش

 

طاهره جان خوش بگذره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:49  توسط   | 

دوستان گلم! سلام، من دارم به مدت ده روز میروم مسافرت همه شما را در این ده روز به خدا میسپارم. مواظب وبلاگ باشید.اسما جان مژگان خانم با شما هستم. با فریبا هم که قهرم!

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:33  توسط طاهره یگانه 

«دو سه ده سال » که از عمر جوانی گذرد

آینه بانگ زند:

ای «جوان! »... «پیر» شدی!

باخبر باش! که از قله سرازیر شدی.

«دو سه ده سال» دو روز است در آیینه عمر

چون شهابی به شتاب

روشنی دارد و خاموشی ها

زود بینی که: زمینگیر شدی.

*

خویش را می نگری در دل هر آیینه-

و به خود بانگ زنی همره اشک:

ای «جوان! »... «پیر» شدی!

قله عمر گذشت-

باخبر باش! که از قله سرازیر شدی.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:58  توسط طاهره یگانه  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:7  توسط طاهره یگانه  | 

                                   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:55  توسط طاهره یگانه  | 

خانه ی شما

 

  خانه ی شما نباید همچون لایه ای پر زرق وبرق از مرهم بر روی زخم نشیند بلکه بایدچون پلک چشم باشد که حافظ بینایی شماست

شما نباید بالهایتانرا ببندید تا بتوانید از درهای خانه عبور کنید وشما نباید قد خم کنید تا سرتان به سقف خانه اصابت نکند ونه بترسید از نفس کشیدن مبادا دیوار خانه شکاف برداردو فرو ریزد و شما نباید در گورهایی که مردگان برای زندگی ساخته اند زندگی کنید

و خانه شما هر چند شکوهمند و چشمگیر باشد اسرار دلهایتان را نگاه نخواهد داشت و آرزوهایتان را پناه نخواهد دادزیرا آنچه که در شما بی منتهاست تنها در خانه ی آسمان اقامت دارد که  درهایش مه صبحگاهی وپنجره هایش آواز ها و سکوت شبانه است

 

پیامبر- جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:26  توسط   | 

فرزند من
دمي چند بيش نيست که در آغوش من خفته‌اي و من به نرمي سرت را بر بالين گذاشته‌ام و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه مي‌نويسم. شايد هر که از اين کار آگاه شود عجب کند، زيرا نامه و پيام آنگاه به کار مي‌آيد که ميان دو تن فاصله باشد و من و تو در کنار هميم.
اما آنچه مرا به نامه نوشتن وا مي‌دارد، بعد مکان نيست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آني که بتوانم آنچه مي‌خواهم با تو بگويم. سال‌هاي دراز بايد بگذرد تا تو گفته‌هاي مرا دريابي. شايد روزي اين نوشته را برداري و به کنجي بروي، بخواني و درباره آن انديشه کني.
من اکنون آن روز را از پشت غبار زمان به ابهام مي‌بينم. سال‌هاي دراز گذشته است. نمي‌دانم که وضع روزگار بهتر از امروز است يا نيست. اکنون که اين نامه را مي‌نويسم، زمانه آبستن حادثه‌هاست. شايد دنيا زير و رو شود و همه‌چيز ديگرگون گردد. اين نيز ممکن است که باز زماني روزگار چنين بماند. من نيز مانند هر پدري آرزو دارم که دوران جواني تو به خوشي بگذرد. اما جواني بر من خوش نگذشته است و اميد ندارم که روزگار تو بهتر باشد. دوران ما عصر ننگ و فساد است و هنوز نشانه‌اي پيدا نيست که آينده جز اين باشد.آخر سال نکو را از بهار آن مي‌توان شناخت. سرگذشت من خون دل خوردن و دندان به جگر افشردن بود و مي‌ترسم که سرنوشت تو نيز همين باشد.
شايد بر من عيب بگيري که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به ديار ديگر نبرده‌ام تا در آنجا با خاطري آسوده‌تر به سر ببري. شايد مرا به بي‌همتي متصف کني. راستي آنست که اين عظمت بارها از خاطرم گذشته است. اما من و تو از آن نهال‌ها نيستيم که آسان بتوانيم ريشه از خاک خود برکنيم و در آب و هوايي ديگر نمود کنيم. پدران تو تا آنجا که خبر دارم همه با کتاب و قلم سروکار داشتند. يعني از آن طايفه بودند که مامورند ميراث ذوق و انديشه گذشتگان را به آيندگان بسپارند. جان و دل چنين مردمي با هزاران بند و پيوند به زمين خود بسته است. از اين همه تعلق گسستن کار آساني نيست. اما شايد ماندن من سببي ديگر نيز داشته است.
دشمن من که ديو فساد است در اين خانه مسکن دارد. من با او بسيار کوشيده‌ام. همه خوشي‌هاي زندگي‌ام بر سر اين پيکار رفته است. او بارها از در آشتي در آمده و لبخندزنان در گوش‌ام گفته است، بيا، بيا که در اين سفره آنچه خواهي هست. اما من چگونه مي‌توانستم دل از کين او خالي کنم؟ چگونه مي‌توانستم دعوتش را بپذيرم؟ آنچه مي‌خواستم آن بود که او نباشد.
اين که تو را به دياري ديگر نبرده‌ام از آن جهت بود که از تو چشم اميدي داشتم. مي‌خواستم که کين مرا از اين دشمن بخواهي. کين من کين همه بستگان من و هموطنان من است. کين ايران است. خلاف مردي دانستم که ميدان را خالي کنم و از دشمن بگريزم. شايد تو نيرومندتر از من باشي و در اين پيکار بيشتر کامياب شوي. اکنون که اينجا مانده‌ايم و سرنوشت ما اين است بايد در فکر حال و آينده خود باشيم.
مي‌داني که کشور ما روزگاري قدرتي و شوکتي داشت. امروز از آن قدرت و شوکت نشاني نيست. ملتي کوچکيم و در سرزميني پهناور پراکنده‌ايم. در اين زمانه کشورهاي عظيم هست که ما در ثروت و قدرت با آنها برابري نمي‌توانيم کرد. امروز ثروت هر ملتي حاصل پيشرفت صنعت اوست و قدرت نظامي نيز علاوه بر کثرت عدد با صنعت ارتباط دارد. عدت و آلت ما در جهان امروز براي کسب قدرت کافي نيست و هرچه از دلاوري پدران خود ياد کنيم و خود را دلير سازيم با حريفاني چنان قوي پنجه، که اکنون هستند، کاري از پيش نمي‌توانيم برد.
اين نکته را از روي نوميدي نمي‌گويم و هرگز ياس در دل من راه نيافته است. نيروي خود را سنجيدن و ضعف و قدرت خود را دانستن از نوميدي نيست. دنياي امروز پر از حريفان زورمند است که با هم دست و گريبانند. ما زوري نداريم که با ايشان به درافتيم و اگر بتوانيم، بهتر از آن چيزي نيست که کناري بگيريم و تماشا کنيم. اما يقين ندارم که اين کار ميسر باشد. حريفاني که بر هم مي‌تازند و هر گوهر يا کلوخي که به دستشان بيايد بر سر هم مي‌کوبند و ديگر از او نمي‌پرسند که به اين سرنوشت راضي هست يا نيست.
در اين وضع شايد بهتر آن بود که قدرتي کسب کنيم تا آنقدر که بتوانيم حريم خود را از دستبرد حريفان نگه داريم و نگذاريم که ما را آلتي بشامرند و در راه مقصود خويش به کار برند. اما کسب اين قدرت مجالي مي‌خواهد و معلوم نيست که زمانه آشفته چنين مجالي به ما بدهد. پس اگر نمي‌خواهيم يک‌باره نابود شويم بايد در پي آن باشيم که براي خود شان و اعتباري جز از راه قدرت مادي به دست بياوريم که ديگران به ملاحظه آن ما را به چشم اعتنا بنگرند و جانب ما را مراعات کنند و اگر انقلاب زمانه ما را به ورطه نابودي کشيد، باري آيندگان نگويند که اين مردم لايق و سزاوار چنين سرنوشتي بودند. اين شان و اعتبار را جز از راه دانش و ادب حاصل نمي‌توان کرد.
ملتي که رو به انقراض مي‌رود نخست به دانش و فضيلت بي‌اعتنا مي‌شود.
به اين سبب براي مردم امروز بايد دليل و شاهد آورد تا بدانند که ارزش ادب و دانش چيست. اما پدران ما اين نکته خوب مي‌دانستند و تو مي‌داني که اگر ايران در کشاکش روزگار تاکنون بجا مانده و قدر و آبرويي دارد، سببش جز قدر ادب و هنر آن نبوده است. جنگ‌ها و پيروزي‌ها اثري کوتاه دارد. آثار هر پيروزي تا وقتي دوام مي‌يابد که شکستي در پي آن نيامده است. اما پيروزي معنوي است که مي‌تواند شکست نظامي را جبران کند. تاريخ گذشته ما سراسر براي اين معني مثال و دليل است. ولي در تاريخ ملت‌هاي ديگر نيز شاهد و برهان بسيار مي‌توان يافت.
کشور فرانسه پس از شکست ناپلئون سوم، در سال 1870، مقام دولت مقتدر درجه اول را از دست داده بود و آنچه بعد از اين تاريخ موجب شد که باز آن کشور ، مقام مهمي در جهان داشته باشد، ديگر قدرت سردارانش نبود، بلکه هنر نويسندگان و نقاشان او بود. ما نيز امروز بايد در پي آن باشيم که چنين نيرويي براي خود بدست بياوريم. گذشتگان ما در اين راه آنقدر کوشيدند که براي ما آبرو و احترامي بزرگ فراهم کردند. بقاي ما تاکنون مديون و مرهون کوشش آن بزرگ‌واران است.
امروز ما از آن پدران نشاني نداريم. آنچه را ايشان بزرگ داشتند ما به مسخره و بازي گرفته‌ايم. ديو فساد در گوش ما افسانه و افسون مي‌خواند. کساني که دستگاه کشور ما را مي‌گردانند، ‌جز در انديشه انباشتن کيسه خود نيستند. ديگران نيز از ايشان سرمشق مي‌گيرند و پيروي مي‌کنند. اگر وضع چنين بماند، هيچ لازم نيست که حادثه‌اي عظيم ريشه وجود ما را برکند. ما خود به آغوش فنا مي‌شتابيم.
اما اگر هنوز اميدي هست، آنست که جوانان ما همه يک‌باره به فساد تن در نداده‌اند. هنوز برق آرزو در چشم ايشان مي‌درخشد. آرزوي آن که بمانند و سرافراز باشند. تا چنين شوري در دل‌ها هست، همه بدي‌ها را سهل مي‌توان گرفت. آينده به دست ايشان است و من آرزو دارم که فردا تو هم در صف اين کسان درآيي. يعني در صف کساني که به قدر و شان خود پي برده‌اند. مي‌دانند که اگر براي ايران آبرو نماند، خود نيز آبرو نخواهند داشت. مي‌دانند که براي کسب اين شرف، کوشش بايد کرد و رنج بايد برد. آرزوي من اين است که تو هم در اين کوشش و رنج شريک باشي. مردانه بکوشي و با اين دشمن درون که فساد است به جنگ برخيزي. اگر در اين پيکار پيروز شدي، دشمن بيرون کاري از پيش نخواهد برد و گيرم که بر ما بتازد و کار ما را بسازد. آري اينقدر بکوشيم که پس از ما نگويند که مشتي مردم پست و فرومايه بودند و به ماندن، نمي‌ارزيدند.
              

             زان پيش که دست و پا فرو بندد مرگ            آخر کم از آنکه دست و پايي بزنيم


اسفند 1330
پرویز ناتل خانلری

اين نامه  را  دکتر خانلري خطاب به فرزندش آرمان نوشت، اما آرمان هرگز فرصت خواندش را نيافت زيرا  در هشت سالگي درگذشت.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:18  توسط   |